ضحی عشق مامان و باباضحی عشق مامان و بابا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

ضحی نازی

بازی وبلاگی

سلام به همه دوستان عزیزتر از جان وبلاگی. آرزوی شادی رو برای همتون دارم. آبجی جون مرسی که منو به این بازی بامزه دعوت کردی منم سه تا دوست عزیزمو دعوت میکنم. مامان سونیای گلم مامان فاطمه جان جان عزیز مامان ضحا ناز   بزرگترین ترس در زندگیت؟ از دست دادن عزیزام   اگه 24 ساعت نامرئی می شدی چیکار می کردی؟ ای بابا 24 ساعت کمه! میرفتم صفاسیتی   اگه غول چراغ جادو توانایی براوردن یه آرزو بین 5 ت 12 حرف رو داشته باشه اون چیه؟ آرامش   از میان اسب و سگ و گربه و پلنگ و عقاب کدومو دوست داری؟ معلومه دیگه اسب   کارتون مورد علاقه کودکیت؟ حنا دختری در مزرعه   ...
28 خرداد 1392

دلبری های 14 ماهگی

سلام گل دخترم خوبی عزیزم  الهی مامان فدات بشه. این ماه صبر کردم 14 ماهه که شدی هم بهت تبریک بگم هم خاطراتشو یک جا برات بذارم. بریم سر اصل مطلب: جونم برا نازگلم بگه که ماشالله هرچی بزرگتر میشی خانوم تر و فهمیده تر میشی. یه روز مامان عصمت اومده بودن خونمون و شما داشتی تو اتاقت بازی می کردی یهو دیدم داره صدای کفشات میاد نگاه کردم دیدم خودت کفشتو پوشیدی و داری راه میری . حالا دیگه راحت کفشتو میپوشی و در میاری. دوست داری خودت لباساتو بپوشی و قشنگ شلوارو جوراب و پیراهن و روسری و چادرو... میشناسی و میدونی مثلا جوراب برا پاست.  خونه باباجون بودیم برای اولین بار بدون هیچ آموزش قبلی روسری رو مثل چادر پوشیدی و شروع کردی به ...
28 خرداد 1392

خاطررات جامانده از قبل

سلام عروسکم خوبی داشتم عکسای بچه گیات تا الان رو نگاه می کردم دیدم یه سری از عکسا و خاطراتت رو برات نگفتم پس جاداشت بیام و برات بذارمشون. نی نی که بودی یه خونه کوچلوی ناز داشتی که شبا وقتی میخوابیدی میذاشتمت داخلش تا از هرنوع موجود کوچلوی احتمالی در امان باشی مخصوصا دهبکری که میرفتیم به خاطر زنبورا حتما شمارو وقت خوابت میذاشتم داخلش. چارپنج ماهه که بودی یه عروسک خرس کوچلو سوتی برات گرفتم خییییییییییییییییییلی دوسش داشتی تا میدیدیش ذوق میکردی البته الانم خیلی دوسش داری اون موقع کلی باهاش سرگرم میشدی. این عکسات واقعا قشنگ شدن مامان فدات بشه ناناز خوشگل: یه روز داشتیم میرفتیم خونه باباجون دیدیم یه ماشین گ...
17 خرداد 1392

چقدر دوسمون داره

یه باباحاجی داریم، ان شالله 120 ساله شه، شبایی که خونش بودیم رو به نوه ها میگفت هرکی تو کرم(بغلم) بخوابه 50 تومنش میدم!!!!! هربار میرفتیم پیشش بهمون پول میداد و ماهم همیشه میگفتیم باباحاجی عیدی میده! الانم که از ما گذشته نوبت عیدی گرفتن بچه هامونه.   یه بار ضحی جون 9-10 ماه بود باباجون (بابای خودم) بردش مسجد اونجا باباحاجی ضحی رو دیده بود خیلی خوشحال شده بود که ضحی رو تو مسجد دیده بهش پول یا به قول ما عیدی داده بود. ...
9 خرداد 1392

مسافرت یک روزه

سلام دختر نازم خوبی جیگر مامان آخرای اردیبهشت بود که همراه دایی اینا که اومده بودن پیشمون رفتیم کرمان درسته خیلی نموندیم ولی خیلی خوش گذشت شب که رسیدیم رفتیم پارک و شما حسابی بازی کردی. ما که داشتیم شام میخوردیم دیدیم شما رفتی کفش مامان زن دایی رو پات کردی و داری قدم میزنی.خاله منصوره هم اومد خونه دایی. شما و زهره جون که خیلی وقت بود همدیگه رو ندیده بودین حسابی خوشحال بودین ذوق کرده بودین و انگار اصلا خواب نداشتین ساعتای یک به زور خوابیدین صبح زود هم زهره بیدار شد و  تا دید من بیدارم خواب از کلش پرید ولی شما تا ساعتای 10:30 خوابیدی وقتی بیدار شدی دیگه خاله اینا داشتن میرفتن خونشون شما پشت سرشون خیلی گریه کردی زن دایی هم رفته بود دا...
8 خرداد 1392

مهمون های کوچلو

سلاااااممممممممممم به روی ماه دخترم خوبی مامانی دیروز یعنی دوشنبه 6 خرداد عمه زهرا با نی نی خوشگلاش اومد پیشمون با امیرمهدی و دوقلوها فاطیما و امیرحسین. بعد از به دنیا اومدن دوقلوها که حالا دیگه 6 ماهه هستن عمه جون خونمون نیومده بود برا تولدتم چون واکسن 4ماهگی بچه هارو زده بود نتونسته بود بیاد. ماهم از فرصت استفاده کردیم و چند تا عکس ناز از بچه ها گرفتیم. این لباس قرمزه رو عمه جون زحمت کشیدن برا شما خریدن.(با یه الیزابت) مامان امیرحسین رو له نکنی ها ...
7 خرداد 1392
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ضحی نازی می باشد